ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٩  

داشت اینور و اون ور می پرید و هی جیک جیک می کرد. می خواست از یه دیوار کوتاه رد بشه ولی نمی تونست.

رفتم بگیرمش که کمکش کنم از دیوار رد شه ولی در می رفت. هر وقت می خواستم بگیرمش نوکش رو باز می کرد و فریاد می زد. پرهاش رو باز می کرد و نسبت به من گارد می گرفت.

یه دفعه که گرفتمش تا اومدم بلند شم پرید پایین!

دوباره گرفتمش و آوردمش بالا روی انگشت هام نشسته بود. دیگه گارد نگرفته بود. دیگه فریاد نمی زد. محکم انگشت من رو گرفته بود. از ارتفاع می ترسید. حالا من می خواستم فرار کنه ولی اون نمی خواست.

می دونستم که زمین جای پرنده نیست. پرنده تو هوا زنده ست.

دستم رو تا جایی که می تونستم بردم بالا اونقدر تکونش دادم که بالاخره پرید. یه مسافت نسبتا طولانی پرید بعد نشست. مشخص بود که می تونه بپره ولی می ترسه!

 

کلمات کلیدی: تفکرات کوچک ولی بزرگ
 
ما و آفیس 2007
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۱  

ما اصولا همیشه اعتقاد داشتیم که ما ایرانی ها که واسه نرم افزار پول نمی دیم وقتی یه نرم افزار ورژن جدیدش اومد حتما باید بگیریم و استفاده کنیم چون معمولا توی ورژن های جدید معمولا کلی از مشکلات رفع میشه و کلی امکانات جدید به نرم افزار اضافه میشه.

تنها جایی که ما دست نگه داشته بودیم راجع به ویندوز ویستا و آفیس 2007 بود. راستش هنوز نظرم راجع به ویندوز ویستا عوض نشده چون واقعا یک سیستم عامله که طراحی شده که سخت افزار کامپیوتر رو دو لپی می خوره یه قلپ آب هم روش! خوب البته مزایایی هم داره ولی نه اونقدری که آدم رو تحریک کنه که از ویندوز ایکس پی دل بکنه!

و اما آفیس 2007! ما اینجا یه جورایی مجبور شدیم بالاخره آفیس 2007 رو روی سیستممون نصب کنیم و استفاده کنیم. توی همین گزارش آخری که می خواستیم بنویسیم دیدیم که کی بهتر از الان برای تغییر آفیس؟! خلاصه شروع کردیم به کار کردن! البته خب خیلی رابط کاربریش عوض شده و عادت کردن بهش یکم زمان می بره! ولی یه چیزی رو متوجه شدیم و اونم این که چه نعمتی رو از دست داده بودیم. ما متوجه شدیم که چه امکانات جدید و زیبایی برای "خر رنگ کنی" به این ورژن اضافه شده!نیشخندزبان

خلاصه از ما به شما نصیحت اگه احیانا تا الان از آفیس 2007 استفاده نکردین و گزارشهای جینگالانسی قراره تحویل بدین حتما یه بار آفیس 2007 رو تست کنین ضرر نمی کنین!چشمک ما استفاده کردیم به شدت جواب داد!نیشخند


کلمات کلیدی: روزمرگی
 
 
ساعت ٦:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٥  

اینجا از این بگذریم که به شکل بی شکلی خرج دوا و درمون بالاست، جون آدم ها خیلی مهمه! واسه همین زیاد صدای آژیر آمبولانس و آتش نشانی رو می شنوی.

نکته جالب اینه که اینجا وقتی صدای آمبولانس رو می شنون سرعت ماشین رو کم می کنند و اگه مثلا خیابون باریک باشه یکم می رن تو پیاده رو که آمبولانس یا آتش نشانی بدون کم کردن سرعت بتونه رد شه از کنارشون.

یادم می آد تو ایران صدای آمبولانس که می اومد چند حالت داشت:

1) توی ترافیک بودی و نمی تونستی از جات حرکت کنی یا عکس العملی نشون بدی

2) اگه می تونستی خودت رو حرکت بدی احتمالا با خودت فکر می کردی که می تونی از اون سریعتر بری پس لازم نیست بری کنار

3) شایدم توی ترافیک بودی و آمبولانس می انداخت توی خط روبرو می رفت. اینجا بود که ته ایرانی بودن و هوش رو در می آوردی و پشت اون راه می افتادی!!

واقعا این آمریکایی ها هیــــــــچی نوفهمن (به فتح نون و واو)!!

---------------------------------

پ.ن.: ما توی ایران که بودیم با وجود استفاده از زبون مادری در زمینه گزارش نوشتن و بسط دادن و کش آوردن مطلب همیشه مشکل داشتیم. حالا اومدیم اینجا زبون نامادری هم شده مزید علت! ای خدا نمی شد این گزارش نوشتن رو بر می داشتی؟!چشم


کلمات کلیدی: روزمرگی ،کلمات کلیدی: از هر دری
 
 
ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳  

بهترین راه برای اینکه یه مطلبی رو خوب یاد بگیری اینه که اون مطلب رو درس بدی!

---------------------------------

پ.ن.: البته باید قول بدی که دانشجوها رو نپیچونی!!نیشخند

پ.ن.٢: امروز داشتم فکر می کردم عجب وبلاگ فعالی دارما! در طی یک سال کلا ١٠ تا پست گذاشتم. ماشالله!! قبلاها بهتر بودم!ابرو


کلمات کلیدی: تفکرات کوچک ولی بزرگ
 
 
ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱  

گاهی فکر می کنی یه چیزی رو می دونی!

گاهی واقعا می دونی، گاهی هم فقط فکر می کنی که می دونی!

گاهی هم می دونی ولی دونستن کافی نیست باید حسش کنی!

------------------

پ ن: این گاهی آخری از اون گاهی هاست که به قول محمد در موردش میشه گفت: ای بسوزه پدر تجربه!!نیشخند


کلمات کلیدی: تفکرات کوچک ولی بزرگ
 
آرمان و غیبت کبری
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۸  

خوب غیبت کبری ی (کبرای) من به خاطر این بود که من هنوز پام به خاک آمریکا باز نشده بود که به من گفتن یالا آماده شو که می خوایم ازت امتحان جامع دکتری بگیریم (Qualify Exam). خلاصه این ٢٠ روز تعطیلی بین ترم که همه رفته بودن این ور اون ور و اینجا پرنده هم پر نمی زد من داشتم واسه این امتحان زیبـــــــــــــا خودم رو آماده می کردم و البته خدا رو شکر خوب بود گرچه هنوز نتیجه رو نگفتن.

من الان که نگاه می کنم می بینم من به صورت پیوسته از سن ٧-٨ سالگی تا حالا هر ٣-۴ سال یک بار یه امتحان این شکلی داشتم. هر دفعه هم می گفتم خوب اینو بدم دیگه تمومه! ولی این دفعه اینو به خودم نمی گفتم چون می دونستم بازم باید باشه!نیشخند

------------------------

با یکی از دوستام که اونم تازه اومده اینجا صحبت می کردم. می گفت استادای اینجا خیلی باسوادن، از هرچی بهشون میگی سر در میارن. بعد بحث انتخاب موضوع تز شد، می گفت که من پیشنهاد می کنم کاری که توی کارشناسی ارشد انجام دادی رو انجام ندی. یک کار دیگه انجام بده اگه می خوای مثل اینا با سواد بشی.

من بهش یه چیز گفتم. اونم اینکه من از دو ماهی که اینجا بودم یه برداشت کردم. اینجا اگه یه درسی رو بهت میدن به روشهای مختلف سعی می کنن مطمئن شن که تو فهمیدی. اصطلاحا خرفهمت می کنن. اینجا اگه تو یکم علاقه نشون بدی شرایط کاملا آماده ست که تو درس رو بفهمی و ازش بگذری (نه اینکه فقط یه نمره ای ازش بگیری). من حس می کنم اینا پایه ها رو خوب گرفتن برای همین سریعتر می تونن شاخ و برگ بزنن! البته مطمئنا چیزای دیگه هم هست ولی این اولین رکنشه!


 
 
ساعت ٦:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۸  

اینجا با یه ایرانی به نام محسن و یه بنگلادشی به نام علی هم خونه هستم.

آدم های خوبی هستن خوشبختانه، تا حالا که بدی ندیدم ازشون.

محسن روند گرفتن ویزاش اینقدر طولانی شده که تقریبا  بی خیال آمریکا شده بوده و برای اروپا اقدام کرده. بعد که کار اروپا ش درست شده بوده و حتی ویزای رفتنشم گرفته بوده به صورت خیلی تصادفی سایت سفارت رو چک می کنه و می بینه بله کلیرنس ویزاش بعد از 7 ماه اومده! دیگه اینجوری میشه که محسن الان اینجاست.

کلی حرف دارم ولی کلی وقت ندارم! و خیلی هاش هم قبل از اینکه به لپ تاپ برسم یادم میره!نیشخند

اینجا به جای گربه سنجاب دارن! خیلی موجودات بامزه ای هستن.

 

 

راستی در خاک آمریکای جهان خوار هم سالاد شیرازی درست کردیم که چشمشان در آید! بعد از مدت ها، سالاد شیرازی خوردن بسی می چسبید!خوشمزهچشمک
پ.ن: قبلا بیشتر سعی می کردم به چیزایی که اینجا می نویسم گیر بدم. سعی می کردم روزمرگی ننویسم. ولی با توجه به موقعیت فعلی، حداقل به صورت موقت یه تبصره به اصول اینجا اضافه می کنم و سعی می کنم روزمرگی ش رو ببرم بالا ببینم چی میشه!؟

کلمات کلیدی: روزمرگی ،کلمات کلیدی: از هر دری
 
بدون عنوان از اینجا!
ساعت ٥:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۸  

اولین مطلبم از خاک پاک (شایدم ناپاک، کی می دونه؟!) آمریکا رو می نویسم.

الان دو هفته از ورودم می گذره! هنوز کامل جا نیفتادم ولی اوضاع خوبه!

اومدنم خیلی عجله ای شد! از دوستانی که نتونستم باهاشون تماس بگیرم و خداحافظی کنم همین جا عذرخواهی می کنم.

اوباما هم که رئیس جمهور شد! محمود هم که بهش تبریک گفت! دیگه چی می خواین از دنیا؟نیشخندزبان

اینم چند تا عکس از اینجا!



 
تومور ذهنی
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٢  

بالاخره سایت دانشکده رو تحویل دادم. خیلی وقت پیش به صورت داوطلبانه شروع کردم به طراحی اون ولی خوب هم به دلیل اینکه طراح قبلی سایت (یکی از اساتید) مخالف بود و هم به دلیل گرفتاری و پشت گوش انداختن های خودم تا الان این حکایت ادامه پیدا کرد. ولی خدا رو شکر تحویلش دادم رفت!هورا

 

تصویری از صفحه اول سایت دانشکده هوافضا 

 

بعضی وقتها یه کاری رو هی عقب میندازم. البته خوب حکایت الاهم فی الاهم میشه دیگه ولی به هر حال این عقب افتادن باعث میشه یه بار ذهنی برام ایجاد بشه. کم کم این مساله تبدیل به یه تومور ذهنی میشه مثل یه بیماری مزمن، مثل یه تومور مغزی که یه چیز اضافیه و به بدن فشار میاره.

دارم سعی می کنم تومورهای ذهنی که دارم رو عمل کنم بندازم دور و نذارم تومورهای جدید ایجاد بشن.


 
اسباب کشی می کنیم!
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٧  

سکوت غم هایش را در میان هیاهوی شادی هایش پنهان می کرد،

تا مبادا در میان تداخل کلماتمان،

کلمه ای یافت شود که نیاز به توضیحی غمناک داشته باشد.

و آن سکوت همواره از این غم، غموارتر می نمود.

 

آنگاه که

                 جهنم، بهشت آدمی شود،

                 غصه، شادی آدمی شود،

 

                           دیگر نمی دانم ...

                                 هیچ نمی دانم ...

                                        که عقل در وجود  بی وجود خود

                                              هیچ به جز خجلت خواهد داشت؟!!

 

----------------------------

پ.ن ١: دارم اسباب کشی می کنم. امسال هم طبق معمول هر سال صاحبخونه زنگ زد گفت می خواد خونه رو بفروشه. منم می دونستم که منظورش چیه با وجود اینکه دلم می خواست یک ماه تمدید کنه قرارداد رو ولی زیاد بهش گیر ندادم که راضی بشه.

پ.ن ٢: توی اسباب کشی متن بالا رو پیدا کردم. با توجه به نحوه نوشته شدنش حدس می زنم که نوشته ی خودم باشه. به هر حال جای بسی تعجبه که من همچین نوشته ای رو نوشتمنیشخند ولی چون برام جالب بود گذاشتمش اینجا که برام بمونه.